займы с плохой кредитной историей
📙📙 حکایت دولت وفرزانگی
نویسنده : مارک فیشر

ترجمه : گیتی خوشدل- چاپ شصت ویکم ۱۳۸۶  – تهیه کننده : رسول رجعی: فصل اول(مشاور مرد  جوان با خویشاوندان) روزگاری جوانی هوشمند می زیست که می خواست دولتمند شود در شرکت کوچکی کار می کرد و حسابدار آن شرکت بود حقوقش بسنده نبود وکارش برای او چندان رضایتی نداشت دراین فکر و رویا بود که به کار دیگری دست بزند یک روز که به شدت احساس ناامیدی می کرد ناگهان به فکر دیدار یکی از عموهایش افتاد که بسیار دولتمند شده بود  عمویش مردی گرم وصمیمی بود وپذیرفت اورا ببیند ولی قبول نکرد به او پول بدهد زیرا معتقد بود با این کار لطفی بر حقش نمی کند عمویش پس از گوش دادن به حرف جوان حاضر شد به او کمکی کندگفت تو را نزد کسی می فرستم که به من کمک کرد عموی جوان یک ورقه را از کشو میز تحریر برداشت وچند قلمی بر آن نوشت آنگاه نامه را داد به جوان گفت این هم معرفی نامه ات باید قول بدی این نامه را نخوانی اگر پاکت را باز کردی باید وانمود کنی آن را باز نکرده ای
فصل دوم
(دیدار جوان با باغبانی سالمند)
جوان به سوی شهر دولتمند آنی حرکت کرد به محض رسیدن به درخانه دولتمند به رغم هشدار عمویش پاکت را گشود –گیج شده بود عرق بر تنش نشست نمی دانست عمویش باهاش شوخی کرده بود یا اشتباه کاغذ دیگری را به اوداده بود جوان نامه را باز کرد ورق سفیدی بود در جلو خانه دولتمند نگهبانی بود پرسید چه خدمتی از دستم بر می آید جوان گفت دولتمند آنی را می خواهم ببینم گفت قرار ملاقات دارید جوان برگه سفید را داد ونگهبان اورا به داخل راهنمایی کرد ویک وقت نگاهش به باغبانی سالمند افتاد که به بوته گل سرخی خم شده بود و جوان که به او نزدیک شد از کارش دست کشید وبا صدای گرم پرسید برای چه به اینجا آمده ای آمده ام تا دولتمند را ببینم به چه منظور جویای اندزش هستم
فصل سوم
(آموزش جوان برای غنیمت شمردن فرصت وخطر)
دولتمند پرسید حاضری برای دریافت اسرار دولتمندی چقدر بپردازی جوان کاملاًحیرت زده شد جوان گفت پولی در اختیار ندارم دولتمند گفت دسته چکت که همراهته  بله آن را همراه آورده ام دولتمند قلمی را برداشت وبه دست جوان داد وگفت رقم مورد نظرت را بنویس وامضا کن نمی دانم چقدر بنویسم دولتمند گفت بنویس ۲۵۰۰۰ دلار جوان گفت ۲۵۰۰۰دلار بیش از اندازه است دولتمند گفت  اشخاص که صبر می کنند تا اوضاع وشرایط عالی از راه برسد هرگز کاری را به انجام نمی رسانند زمان مطلوب برای عمل همین حالاست
پس جوان چرا اکنون تردید میکنی آنم چک ۲۵۰۰۰دلاری را به من بده جوان چک را نوشت ولی امضانکرد دولتمند گفت چطوره شرط بندی کنیم سکه ای از جیبش در آورد گفت اگر من باختم ۲۵۰۰۰دلار در جیبم نقدی از تو واگر بردم تو چک را به من می دهی  جوان گفت من یک مشکل دارم در حسابم هیچی نیست گفت اشکالی نداره تاریخش را برای سال آینده می گذاریم جوان قبول کرد دولتمند سکه را انداخت وسکه بر روی زمین افتاد ودولتمند شرط بندی را برد وجوان چک را به دولتمند داد –جوان گفت حالا می شود اسرار را بدانم گفت البته آیا برگه کاغذ داری برایت بنویسم این طوری فراموش نخواهی کرد نامه ای که عمویش داده بود داد به دولتمند قلمش را برداشت ومی خواست بنویسد از جوان خواست تابرود مستخدم را صدا کند وقتی برگشت دولتمند پاکت را می چسباند وبه جوان گفت اسرار اینجاست فقط تنها شرط این که باید وقتی تنها شدی در اتاقت نامه را باز کنی
(به حبس افتادن جوان)
بعد از چند ساعت در اتاقش تنها ماند شب شده بود امیدوار بود سرانجام اسراری را که سالهایی بسیار از او دور مانده بود کشف کرد پاکت را گشود ونامه را باز کرد برگه کاغذ بار دیگر خالی ورویش هیچی نوشته نبود اینقدر ابله بود که اجازه داده بود مرد سالمند اورا فریب دهد یک چاره داشت که هر چه زودتر فرار کند با نوک پابه سوی در رفت دید در بسته است می خواست از پنجره بره ارتفاع زیاد بود و دراز کشید روی تخت و ورقه کاغذ سفیدی را که به بهای ۲۵۰۰۰دلار خریده بود توجه می کرد
(آموزش ایمان )
صبح روز بعد جوان در این اندیشه بود تا پیرمرد را ببیند و اسرارش را به او باز گرداند و چکش را پس بگیرد به سوی در رفت به یاد آورد که شب پیش در قفل بوده اما حالا قفل نبود ناراحت از اتاق رفت بیرون  وبه سوی اتاق نهارخوری رفت ودولتمند را دید ورفت پیش دولتمند ونامه را روی هوا تکان داد و روی میز انداخت آقای محترم خوب به من حقه زدید برای یک ورقه کاغذ سفید ۲۵۰۰۰دلار به چنگ آوردید دولتمند گفت آن راز دولت است تضمین می کنم با همان برگه کاغذ سفید می توانی دولتمند شوی وکم کم جوان را متقاعد ساخت
(آموزش تمرکز بر هدف )
دولتمند گفت آیا می خواهی دولتمند شوی  جوان گفت البته می خواهم دولت مند گفت :رقم پولی را که می خواهی واینکه به خودت چقدر فرصت می دهی تا ان را به دست آوری بنویس به تو هشدار دادم که این راز ساده خواهد بود همه دولتمندان به محض این که رقمی را نوشتند و مهلتی برای کسب آن تعیین کردن دولتمند شدن حالا یا تو را بیازماییم به من بگو سال آینده چقدر می خواهی به دست آوری جوان گفت واقعاً هیچ چیز به نظرم نمی رسد چند لحظه فکر کرد بزرگ ترین رقمی که به ذهنش رسید ۵۰۰۰۰۰دلار بود دولتمند گفت این که خیلی کم است
(ارزش تصویر از خود)
دولتمند گفت رقمی که نوشتی بزرگ ترین رقم نبود جوان پس از لحظه ای تفکر نوشت ۷۵۰۰۰۰دلار دولتنمد به سرعت پاسخ داد تبریک می گویم  در عرض چند ثانیه ۲۵۰۰۰۰دلار به دست آوردی جهش بزرگی نیست اما به هر حال پیشرفت است . رم که یک شبه ساخته نشد باز دولتمند گفت این بار رقمی بسیار جسورانه تر بنویس جوان چند ثانیه ای اندیشید و با ناراحتی نوشت ۱۰۰۰۰۰دلار اعتراف کرد که  این حداکثر رقمی است که می تواند تصور کند رقم بسیار کوچک و متواضعانه ای است بعضی اشخاص آن را در یک ماه بدست می آورند بعضی یک هفته بعضی در یک روز به هر جهت به تو تبریک می گویم
(کشف نفوذ کلام )
جوان گفت در طول ۶سال دولتمند می شوم  چگونه خود را متقاعد کنم که می توانم دولتمند بشوم حتی نمی دانم در کدام   رشته می خواهم کار کنم واحساس می کنم برای دولتمند شدن خیلی جوانم .خواستن بهترین مایه بقا ی اندیشه هایت است هر چه خواستن شدید تر باشد خواسته ات با شتابی افزون تر در زندگیت متجلی می شود راه دولتمند شدن خواستن شدید آن است راه کسب ایمان تکرار کلام است کلام بر زندگی درونی وبیرونی ما تاثیر فوق العاده دارد بیشتر مردم از این اصل بی خبرند جوان نمی توانم دریابم چگونه کلام می تواند کمکم کند تا دولتمند بشوم دولتمند گفت در میز تحریر دفتر چه ای گذاشته ام می تواند کمک کند برو وآن را دریاب جوان به اتاق برگشت ودر را  بست به دنبال دفترچه می گشت اما نامه ای را یافت که خطاب به او بود نوشته بود خدانگهدار وامضا شده بود در پشت سرش صدای عجیبی شنید کامپیوتری چاپگر آن با سرعت کلماتی را بیرون می فرستاد تماماًتکرار یک جمله بود فقط یک ساعت از زندگیت باقی مانده است چرا دولتمند می خواست او بمیرد ؟جوان که به او آزاری نرسانده بود به طوری وحشت ناک گیج شده بود به سوی در رفت اما در قفل شده بود هراس وجودش را گرفته بود به سوی پنجره رفت ودولتمند را دید مشغول کار است به سویش فریاد زد صدایی نشنید چند بار صدا زد گویی کر شده بود ناامید به این طرف وآن طرف می رفت از کنار پنجره که گذشت مردی را دید که به اتاق نزدیک می شود لباس گشاد سیاهی پوشیده بود وکلاه پهن سیاهی برسر داشت چندی نگذشت که صدای گامهای آهسته را به سوی در شنید حق داشت عجلش به سر رسیده بود در را باز کرد خاموش وبی حرکت همچون مجسمه ای ایستاده بود آنگاه مرد دستش را در جیبش کرد جوان فکر کرد اسلحه بیرون خواهد کشید اما به جای اسلحه کاغذی را بیرون کشید لبه کلاهش را بالا برد و دولتمند رادید گفت آیا دفترچه ای را که درباره اش صحبت می کردیم پیدا کردی جوان گفت مفهوم این فیلم نامه که اجرا کردی چه بود دولتمند گفت آنها فقط کلماتند کلمه ای نوشته بر صحفه کاغذ  وچند کلمه برروی یک کاغذ کامپیوتر مگر به من نگفتی که به نفوذ کلام اعتقاد نداری فقط خواستم درس سریعی به تو بدهم

(بحث در باب ارقام وقواعد )
دولتمند صفحه ای کاغذ وقلم برداشت واعدادی برآن نوشته بود تا پایان این سال دارایی هایی به ارزش ۳۱۲۵۰دلار خواهم داشت هر ساله به مدت ۵سال این دارایی ها را دو برابر خواهم کرد به جوان گفت نباید دارایی ها را با در آمد اشتباه بگیری دارایی باقی مانده ایست که پس از پرداخت صورتحسابها مالیاتهایت برایت می ماند مراقب فرصتها باش و همین که فرصتی پیش آمد آنرا بقاب نگذار از ترس فلج شوی بسیاری از مردم به علت ترس از رویا های خود بازمانده اند  تنها چیزی که نیاز داری پشتکار است
(یاد گیری نیکبختی درزندگی)
دولتمند گفت برای کمک به تو یک قاعده کلی دارم به تو می دهم در سراسر زندگیت از آن استفاده کن یک-زمانی که دولت را می جویی هرگز از این واقعیت چشم برندار اگر شادمانی ونیک بختی را از دست بدهی همه چیز را از دست خواهی داد وگفته اند چه سود اگر آدمی همه جهان را به  دست  آورد اما روحش را از دست بدهد –نباید بگذاری پول اربابت شود به توکلیدی می دهم که در هر زمان در زندگیت دریابی که کاری که به آن سرگرمی نیک بختی خواهد انجامید یا نه از خودت بپرس که اگر ۲۴ساعت از زندگیت باقی بود چه می کردی –اگر وصیت خود را ننوشته بودی می نوشتی از افراد خانواده و دوستان خداحافظی می کردی دقیقاًپس راز نیکبختی این است که هرروز چنان زندگی کنی که گویی آخرین روز زندگی توست وبا انجام کاری که می خواهی آن روز با کامل ترین نحو زندگی کنی دست کم دولتمندان خود ساخته دقیقاًبه این علت دولتمند شدن که به کارشان عشق  ورزیده اند
(حکایت یادگیری بیان خواسته ها در زندگی)
دولتمند گفت دومین گام صحفه ای بردار وهر چه را که از زندگی می خواهی بنویس اگر می خواهی آرزویت به خود شکل بگیرد باید دقیق باشد هدفهای زیر در ظرف پنج سال آینده
خانه ای به ارزش ۰۰۰/۵۰۰دلار – خانه ای ییلاقی به ارزش ۰۰۰/۳۰۰دلار یک اتومبیل نو – بی ام و به ارزش ۰۰۰/۰۰۰/۶۰دلار – ۰۰۰/۳۰۰دلار پول نقد به علاوه سایر دارایی ها
هدفهای غیر مالی رئیس خودم باشم و هفته ای ۳۰ ساعت بیشتر کار نکنم
همسری زیبا و مهربان و دوست داشتنی و فرزندانی سالم و زندگی خانوادگی رضایت بخش – پس این تمرین را انجام بده آنچه را که از زندگی می خواهی با دقیقترین جزئیات بنویس بی آنکه از نوشتن چیزی صرف نظر کنیم – گفته مسیح را به خاطر داشته باش ایمان می تواند کوه ها را از جا برکند برای استفاده از ذهنت باید اعتقاد به اقتدارش آغاز کنی یادست کم در برابر این امکان کم شاید به اقتداری که به تو می گویم باشد آزاده و گشاده رو باش
(حکایت کشف اسرار باغ گل سرخ)
دو مرد در سکوت در باغ قدم زدند تا این که دو دولتمند در کنار گل سرخی ایستاد و آن را بو کرد و گفت هر چه بیشتر برآنچه می کنی متمرکز شوی مجزوبتر در کارها یاشخصی که در برابر توست تمرکز کلید کامیابی است هر گاه دلت چون گل سرخ شود زندگیت دگرگون خواهد شد مشکل تا وقتی مشکل است که تو آن را مشکل بدل کنی جوان گفت دوست دارم نوعی کسب و کار شروع کنم اما برای آغاز کار پول ندارم دولتمند گفت دور و برت را بگرد – چیزی به نظرم نمی رسدبانکی را نمی شناسم که من وام بدهد اتومبیلم هست که ارزش نداره – ناگهان به ذهنش رسید که تنها کاری که بایدبکند از دولتمند پول قرض کند گفت آیاشما ۰۰۰/۲۵دلار  که نیاز دارم به من قرض می دهید دولتمند ۰۰۰/۲۵دلاری که به عنوان پول تو جیبی اش نگاه می داشت به دست جوان داد و گفت آن را به تو قرض نمی دهم آن رابه تو می بخشم با این کار همه چیزبه آخر خط می رسد در اصل پولی که بهت دادم وام است باید آن را روزی به کسی دیگر بدهی

(حکایت  لحظه ای که هر یک به راه خود می رود)
مستخدم دولتمند پاکتی را به جوان داد و گفت سرورم گفته امروز پیش ما بمانی جوان پاکت را گشود وصیت نامه دولتمند بود نوشته بود آخرین خواسته های من همه کتابهای کتابخانه ام را برای تو می گذارم جوان می خواست از دولتمند برای این همه هدیه گرانبها تشکر کند به سوی باغ دوید ودید که دولتمند در نیمراهی کنار بوته گل سرخی دراز کشیده است دستهای پیرمرد روی سینه اش و کاملاً آرام بود جوان با خودش گفت آیا لحظه عزیمت را برگزیده بود و فقط اراده کرد تا بمیرد جوان در برابر دولتمند ایستاد و سوگند خورد تا تعالیمش را به بهترین شکل به هم برساند آنگاه به خانه اش برگشت
(پیامد)
همانگونه که دولتمند پیش بینی کرده بود جوان بیش از اینکه مهلت شش ساله اش به سر برسد صاحب نخستین میلیون دلار خود شد و به عهدش وفا کرد

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

займ на карту онлайн срочный займ на карту займ на карту срочно без отказа